برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
مثل سنگی که باید قورتش داد! که نمیشود. نمیشود و بیشتر گلو را فشار میدهد.
یا اصلا سنگ قبر شاید!! سنگ قبری به وسعت یک سینه و به سنگینی غمهای عالم. آنقدر سنگین که خفه کند هر صدایی را که بخواهد از حنجره بیرون بیاید.
و گوش محرمی که نیست؛ و دل همدردی که پیدا نمیشود؛ و دست قدرتمندی که نیست تا بشکند سنگ لعنتی را...
.
.
.
.
.
تو فکر کن که خوبم؛ خوبم و از سرخوشیست که چیزی برای گفتن ندارم...
پ.ن. نیم ماه رمضون رفت بیچاره! و تو هنوز درگیر خودتی... کی میخوای رها بشی پس؟!
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
یک ساعت فقط مانده به پایان مهمانی.
و باز من استرس دارم. باز دلم گرفته. باز نگرانم و به فرداها که فکر میکنم به نظرم خاکستری و بدون نور می آیند.
نگرانی تنبلی ها و نخواندن ها و فکر نکردنها و بیدار نشدنها و...
و از همه بدتر نگران دوباره بد شدن خلق و خوها! و کم شدن درک قلب ها...
نگران آن یازده ماه نفسانی تر؛ برای مایی که همان یک ماهش را هم چندان روحانی نمیگذرانیم! وای به حال باقی اش...
.
دلم گرفته خدایا باز...
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
قبلاًً-نوشت: درد جدیدی را تجربه میکنم.
دردی خزنده و گزنده که از کتف چپم شروع میشود و میرسد به زیر بازو و کمی پایین تر از آرنج...
دردیست از جنس حسادت شاید، یا پشیمانی از پشیمانی شاید، و یا غم پذیرش وارونه بودن دنیا...
هرچه هست، تحملش (در کمال ناباوری!) سخت، و آزاردهنده ست...
و عجبا که هر بار و هنوز به آن تصویر نگاه میگم باز همان درد خزنده به من نیشخند میزند...
.
.
.
الان-نوشت: پسرکم تولدت مبارک!
تبریک از مادری که مادر خوب بودن رو یادش رفته، به پسری که میتونه بهترین باشه...
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06
برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 23:06